دردي ز دل بر آمد و ناگفته ره گرفت
در خون گريخت خامه و آشفته ره گرفت
خنياگري است با دم شيوا و پنجهاي
كز خود برون به نالهي نشنفته ره گرفت
مستانه سر به آب سخن ميبرد فرو
دستي كه سوي گوهر ناسفته ره گرفت
در كاروان ميكده چشمش به دل نشست
زيباي ما كه با دل ناخفته ره گرفت*
اين عشق پاكرو به دل افسانهاي است چون
مهمان كه رو به خانهي نارفته ره گرفت
شد آبيار نرگس مستش به جام مِي
هر كس پياش به نذر پذيرفته ره گرفت
اي دوست با تو هر كه رود رفته سوي دل
سرمست اگر در آتش بنهفته ره گرفت
باران به ياد روي تو در نيكراه مهر
در پيشگاه غنچهي نشكفته ره گرفت
با لاله اين شقايق خودرو به باغ جان
دهقان تويي كه چون سمن آشفته ره گرفت
* تَنَامُ عَيْنِي وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي
آذر 1399
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی