خرید بک لینک

خدا مستان به شادی نرد دل با یار میبازند

به جامی جان شیرین را چو دل در کار میبازند

درین بازی چو برگدلبری در دست بدمستیاست

سزد گر رنگ شرم از باده بر رخسار میبازند

بسی کشتینشین با خضر مِی گشتم که دانستم

دو لنگر در دل دریای هستیخوار میبازند

به مردی در سپهر تنگدستی با جگرخواران

چو مه، چوگان زر با چرخ کجرفتار میبازند

زبان ِ سرخ و آب ِ سرخ و روی ِ سرخ از سیلی

به همدستی، سر شوریده را بر دار میبازند

چه باک از مُهرهبازی مهرورزان را، که میبینی

سر و زر در فسون مهرههای مار میبازند

به نزد سرخوشان پاکباز از سادگی خود را

گرو کردند و ارزان بر سر بازار میبازند

چو عیسی میکشند آوار عشق و گرم جانبازی

کمر در زیر اشک نرگس بیمار میبازند

زبان بازی و دلتنگی به یک بالین نمیگنجد

که مرغان قافیه در دوری از گلزار میبازند

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت: 16:02

صفحه بندی