گداز
بتي دارم كه دستي در دل هفت آسمان دارد
سري سبز از سيهمستي به «روز سايبان» دارد
در آتشدان دل جانها به پايش پيشكش كردم
به خون تر وگر دودش به چشم ديگران دارد
به خواب خوش رها كن چشم مست بتپرستان را
كه هر سو چون سليمان صد پيمبر پاسبان دارد
در آغوشش كند هر كس ز عشقش گردن افرازد
به دريا ره برد كشتي هر آن رو بادبان دارد
چه پنهان از تو اي راهي نپندارم دهد كامي
كه يك اندوه دل گفتن به او خود داستان دارد
منم افتاده بار امشب كه دستم كس نميگيرد
مگر گيرد به دستانم هم آن كآهنگ جان دارد
دلم در آتش خويش و گداز آتش خوياش
نه راه پيش از اين داند نه راه پس از آن دارد
گدازد شيشهي جانم كه تنگ آرد دهانش را
درونش راز ميريزد مرا چون بيزبان دارد
نماز مست ميخواهد چه كار آيين پاكي را؟!
نه آن پاكي دهد سودي نه اين مستي زيان دارد
برون اي ساربان نايم من از دام گلآلودم
كه چشمش سايهاي سنگين به پشت كاروان دارد
تير 98
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی