خرید بک لینک

گفت: "با تو هر چه شود"، باورم نشد که نشد

بیش و کم ز دل نگران دم به دم، نشد که نشد

آستین اش این همه کوشید پیش مردم خشک

راز خود نهان کند از اشک و نم نشد که نشد

پای سوز شمع دلم شد مگر به لابه شود

پیش مرگ خنده ی من باز هم، نشد که نشد

جای جای بی کسیم هر چه داشت مایه گذاشت

ره سپار ترس پر از پیچ و خم نشد که نشد

شد سوار کشتی مِی نوح سان و دیده ی کور

زد مرا به کوه و دل از دشت ِ رم نشد که نشد

گفت: خانه زاد و خوش از وام پیر میکده ام

وه که واسپردم و این بیش و کم نشد که نشد

می گریزم از در آن پندگوی بی هنری

ای نواگران که دَم اش زیر و بم نشد که نشد

کاین برادر آینه وش می کشد تو را به بهشت

هیچ آشنای رهی، جام جم نشد که نشد

هر که باج خسرو جان می دهد به اشک دهد

بوسه بر نگین لبش بی ستم نشد که نشد

اسفند 98

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1399 ساعت: 4:36

صفحه بندی