مستآيين
مستان دوباره باده به سوگند ميبرند
اين كاسهها چو لاله كه بويند ميبرند
درهاي آسمان و زمين هم گشوده شد
هر بار نام آن رخ دلبند ميبرند
دست از سرم نميكشد اين خامههاي سرخ
پنهان كنم كه رنگ خداوند ميبرند
از جوش و نوش و شيرهي جانها دهد نمي
آن حولهها كه بر لب فرزند ميبرند
آتش به آه سينه سپردند و داغدار
زين دشت آتشين، دل خرسند ميبرند
در تندباد رنجش و طوفان سرزنش
از باغ دل، شكوفهي لبخند ميبرند
هوشيارِ باغ و نرگس بيمار، پاي سرو
دست بريدهاي است كه گويند ميبرند
در چشم سوزني كه نهد سر به پاي مست
از خون خويش، رشتهي پيوند ميبرند
در شامگاه تيرهدلان چون سپيدهدم
اي مرغ عشق، نامهي پازند ميبرند
ميآيدم بر اين دل و اين راي استوار
رشكي كه كوه قاف و دماوند ميبرند
شهريور 98
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی