چشمهايش
هر دم از نزديك و دور از چارهسازيهاي چشمت
دل به فرياد آمده است از شور بازيهاي چشمت
بر سر ناز است و بر من هر شب از رندي نگاهت
ميزند ابروي مست از دلنوازيهاي چشمت
پاي جان را نيست جز بر كورهراه عشق راهي
چون ببندد چشم او را دستيازيهاي چشمت
عشق بر دل، چستجو در آتش است از نونيازي
وه چه كرد آتشكشي اين بينيازيهاي چشمت
تا هوا خوشتر كنم من چون سپند از سينه ريزم
صد هزاران آرزو بر جانگدازيهاي چشمت
در كمانگيري دلم برده است و شد با داغ دوري
گردنآويزي نشان از سرفرازيهاي چشمت
گر به چشم آيد زماني پاكدين را، ميكشاند
بتپرستان را به افسون، جانمازيهاي چشمت
گرد كردم روزگاري برگ دل در بينوايي
نازنين بر باد رفت از تركتازيهاي چشمت
آبان 98
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی