گفتم چو ماه و چرخ برين، ره بگيرمش
شب در كمين نشسته و ناگه بگيرمش
شايد كه زيركانه فريبم به راز مهر
آن مرغ جانشكار و چو روبه بگيرمش
تا گوش بر ترانه مستانه مي نهد
چون مرغ پركشيده به چهچه بگيرمش
بي پرده او به خنده شيرين ز بوي عشق
در ره گريزد از من و گه گه بگيرمش
زينسان كه دل ربوده و واپس نميدهد
باشد در آن ميانه يك از ده بگيرمش
آن آب زندگاني خوش در زمين دل
چونان عزيز گمشده در چه بگيرمش
نازكميان و آن دل نازك ميان ماست
پس ناز ماند و دامن ديبه بگيرمش
جشن است و هرگزم نرسد، آشناي ما
روزي رسد كه در شب كوته بگيرمش
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی